پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۰۹ - ۱۱:۴۳ ق.ظ - likemoon -
دلم گرم است
چه زیبا خالقی دارم
دلم گرم است می دانم
که فردا بازخورشیدی
میان آسمان ، چون نور می آید
شبی می خواندم با مهر
سحر می راندم با ناز
چه بخشنده خدای عاشقی دارم
که می خواند مرا، باآنکه می داند گنهکارم
اگررخ بربتابانم
دوباره، می نشیند بر سر راهم
دلم را می رباید، با طنین گرم زیبایش
که در قاموس پاک کبریایی، قهر، نازیباست
چه زیبا عاشقی را دوست می دارم
دلم گرم است می دانم که می داند
بدون لطف او ، تنهای تنهایم
اگر گم گرده ام من راه و رسم بندگی ، اما
دلم گرم است ، می دانم
خدای من ، خدایی خوب می داند
و می داند که سائل را نباید دست خالی راند
دلم گرم خداوندی ست
که با دستان من ،گندم برای یا کریم خانه می ریزد
و با دستان مادرکاسه آبی برای قمر ی تشنه
دلم گرم خداوند کریم خالق نوری ست
که گر لایق بداند
روشنی بخشد، به کرم کوچکی با نور
دلم گرم خداوندصبوروخالق صبری ست
که شب ها می نشیند درکنارم
تاببیندمی رسد آن شب، که گویم عاشقش هستم
خداوتدا ، دعا برآن که آزار مرا اندیشه می دارد، نشانم ده
لب و اندیشه و دست مرا ، نیکی عطا فرما
خداوندا ، هر آن کس را که با این واژگان مرگ ، هر شب جمله می سازد
به سرمشق نوشتن از تولد رهنمون فرما
خداوندا، سعادت را نشانش ده
زخودخواهی رهایی ده
خداوندا ، مسلمانی عطایش کن
نخشکاند هزاران شاخه زیبای مریم را
نبندد پای زیبای پرستو را
نسوزاند پر پروانه های عاشق گل را
نچیند بال مینا را
قفس آواز بلبل؟ شرم از این بیداد
شکستن قامت گل ؟ وای من هیهات
دعایت می کنم ای آن که ویران می کنی دل را
تو هم زین پس ببینی بغض مادررا
هراس و شرم بابا را
بفهمی معنی هم سفره بودن را
تو را ای نیش ، نوشت آرزو دارم
تو را ای زخم بر دل ها
دعایت می کنم روزی بنوشی از طهور ساغر رحمانی هستی
تو را ای آن که خنجر را به خون صد پرنده آشنا کردی
چه زیبا خالقی دارم
دلم گرم است می دانم
که فردا بازخورشیدی
میان آسمان ، چون نور می آید
شبی می خواندم با مهر
سحر می راندم با ناز
چه بخشنده خدای عاشقی دارم
که می خواند مرا، باآنکه می داند گنهکارم
اگررخ بربتابانم
دوباره، می نشیند بر سر راهم
دلم را می رباید، با طنین گرم زیبایش
که در قاموس پاک کبریایی، قهر، نازیباست
چه زیبا عاشقی را دوست می دارم
دلم گرم است می دانم که می داند
بدون لطف او ، تنهای تنهایم
اگر گم گرده ام من راه و رسم بندگی ، اما
دلم گرم است ، می دانم
خدای من ، خدایی خوب می داند
و می داند که سائل را نباید دست خالی راند
دلم گرم خداوندی ست
که با دستان من ،گندم برای یا کریم خانه می ریزد
و با دستان مادرکاسه آبی برای قمر ی تشنه
دلم گرم خداوند کریم خالق نوری ست
که گر لایق بداند
روشنی بخشد، به کرم کوچکی با نور
دلم گرم خداوندصبوروخالق صبری ست
که شب ها می نشیند درکنارم
تاببیندمی رسد آن شب، که گویم عاشقش هستم
خداوتدا ، دعا برآن که آزار مرا اندیشه می دارد، نشانم ده
لب و اندیشه و دست مرا ، نیکی عطا فرما
خداوندا ، هر آن کس را که با این واژگان مرگ ، هر شب جمله می سازد
به سرمشق نوشتن از تولد رهنمون فرما
خداوندا، سعادت را نشانش ده
زخودخواهی رهایی ده
خداوندا ، مسلمانی عطایش کن
نخشکاند هزاران شاخه زیبای مریم را
نبندد پای زیبای پرستو را
نسوزاند پر پروانه های عاشق گل را
نچیند بال مینا را
قفس آواز بلبل؟ شرم از این بیداد
شکستن قامت گل ؟ وای من هیهات
دعایت می کنم ای آن که ویران می کنی دل را
تو هم زین پس ببینی بغض مادررا
هراس و شرم بابا را
بفهمی معنی هم سفره بودن را
تو را ای نیش ، نوشت آرزو دارم
تو را ای زخم بر دل ها
دعایت می کنم روزی بنوشی از طهور ساغر رحمانی هستی
تو را ای آن که خنجر را به خون صد پرنده آشنا کردی
دعایت می کنم عاشق شوی بر یاکریم و هدهد و مینا
کیوان شاهبداغی
به وبلاگ خودتون خوش آمدید